تبليغاتX
شب‌های گراماتا

بوی تو می آید

تو یکی از همین کجاهایی








































نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:27 | لینک  | 



بچه

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 19:18 | لینک  | 

چسبيده بود

لا به لاي كاغذها

ته بليط هاي سينما

و گل هاي خشك شده.

همه چيز را به هم چسبانده بود

                                       مرباي توت فرنگي.

يك ليوان با عكس يك زنبور ،

يك لباس كه نوي نو

                       روي بخاري سوخته بود

يك چتر سبز، 

يك تنگ ماهي شكسته،

يك عكس ماشين

                       كه تصادف كرده بود،

يك فندك قرمز،

يك عكس فليني

                    كه از كتاب یک كتابخانه كنده شده بود

يك ...


مربای توت فرنگي

                     كنكاش بزرگي بود

كه چسبيده بود به همه چيز

كسي از مرباي توت فرنگي مست نمي‌شود

مرباي توت فرنگي 10 ساله را نمي‌شود خورد

 اما

مرباي توت فرنگي چسبناك بزرگي بود

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 18:59 | لینک  | 

بي تو من زمين مي‌خورم اي شعر

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 16:18 | لینک  | 




چیزی بگو!

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:35 | لینک  | 

 

 

«و يادش رفت به آن دشت بزرگ كه فقط اندازه‌ي زميني سبز بود و مابقي‌اش همه تركيده بودند و آن دورها لاي باد اسبي آب مي‌خورد،  علف مي‌خورد را يادش ديگر نمي‌آمد. خواب ديده بود و بايد و در تنهايي فكر كرده بود با خودش ترياك‌ها همان شقايق هايي است كه اسب لاي باد آن‌ها را مي‌چرد. »

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 17:37 | لینک  | 




درسه كه ميشه بدتر از اينم بشه، اما نميشه بهتر از اينم بشه؟ 

                                                                                                                                            به نقل از يك راننده تاكسي


نوشته شده توسط ReMo در ساعت 9:20 | لینک  | 

 

 

"سلام رضا از رضا اگر خبری داری پرید رفت هوا ی ترا دارم پر از اسب تو پیست قبلی نه اون یکی قبلی تر از این هی نوشتم یک صفحه دوان دوان دیسکانت رفت تو هوا حالم گرفته شد بی خیال جان تو دمق بی سیگارم با اون عکس دلش رو برده بود می گفت هم ترمی اون بوده و خونه اتفاقی توی کوچه ما میخواست بیشتر آشنا بشه شبی از شب های زمستان دروازه شیراز بی اتوبوسی کشیدیم و تن به هر جه که بیاید و من که حاضرم پیاده برم ولی توی بوفه اون نشست و قرار مون شد فردا و بعد از یک ساعت ما بین ایزد خواست و آباده راه بندون و از دور لاستیک آتیش زده بودند که کانتینر افتاده بود از کفی روی یه چیزی که می گفتند اتوبوسه رسیدیم و از اون خبری نشد بر گشتم دیگه هم خونه ی قوطی کنسرو شده بود برای ذوب آهن بسه دیگه نه خسته می شی و کلی ناسزا بی نوا که منم زل زده به اون عکس "

شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 1:45 توسط احتمالا رضا رحیمی 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 21:29 | لینک  | 

 حیف! 

 

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 4:3 | لینک  | 

 

 

: ویگن داشت می خوند. برف هم اومده بود. زنگ زدن گفتن تو دنیا اومدی.   

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 20:57 | لینک  |