تبليغاتX
شب‌های گراماتا

http://i28.tinypic.com/28w2x5d.jpg

و ما سوت مي‌زديم در تاريكي. و شباب در بركه‌هاي ‌شب، روان بود. سينه‌خيز، جان به دندان‌گرفته خزيديم. گريه‌مان گرفت. خنديديم. كسالت گرفتمان. رهايش نكرديم. در كشتي جامان نبود. در توفان جا گرفتيم. نشستيم. به كبريت و سيگار خنديديم. بارالها! بزرگوارا! درِ رحمتت را بگشا. و به ما لذت كشيدن يك، و تنها يك نخ سيگار را ارزاني‌دار.
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:43 | لینک  | 


خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی 
                                                                      
مولوي

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:30 | لینک  | 

روسري آبي سيتا را باد برد

مجموعه داستان سي‌امين حكايت سيتا/رضا مختاري/ نشر چشمه


۱۷) سيتا! خودت گفتي حكايت مسافر صندلي شماره‌ي 21 را برايت نخوانده‌ام، حالا برايت مي‌نويسم. مسافر ساعت 5 عصر بليت گرفت. ساعت 5/4 عاشق شد و ساعت 45/4 دقيقه كارگران ترمينال متوجه جسد او كه روي صندلي سالن انتظار افتاده بود شدند. اتوبوس ساعت 5 حركت كرد. صندلي شماره‌ي ۲۱ خالي بود. تو در صندلي شماره‌ي 10 نشسته بود. بين راه راننده در جاي خالي مسافر كسي را سوار كرد. وقتي اتوبوس براي استراحت و نماز توقف كرد، آن مرد ديگر سوار نشد جايش خالي بود. هر چه شاگرد راننده به دنبال مرد گشت و صدايش كرد او را پيدا نكرد. ده دقيقه از توقف‌شان گذشته بود. باد مي‌آمد و باران مي‌باريد. در پيچ گردنه‌اي اتوبوس چپ كرد. مردم كنار جاده سريع لاستيك روشن كردند. همه مرده بودند. همه‌ي اتوبوس در آتش سوخت.

برگرفته از متن كتاب

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 6:6 | لینک  | 

 

از این ناسطر مخدوش
به آن پرنده کوچک ...


به پرزدن هاش
به رقص هاش
نیمه خیس و خیس در باران
به شرب تمام لبخندهاش
به بازی ریز ریز گوشواره هاش
به کفش هاش
به لفظ ناخوش دردهاش
از این گوژ سر به زیر
 به آن گور سرگریز دشت هاش
به ابرهاش
به لاله هاش
 به گوش هاش
به شکل ناقص این شعر
که می دود کنار دست هاش
به چشم هاش
به دل دل خفیف ابرهاش
به اخم هاش
ازاین ازینِ سرِ به کوه
به دامن پر از بهار و برف هاش
که سخت وزن ریخته ای به این نمور
 به این سکوت ناحضور
به زخم هاش
آکاردئون زدی به شهرهاش 
بخند
که بی هوا قدم زدی به برف هاش

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 23:59 | لینک  | 

من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم

مولوی

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:17 | لینک  | 


بارون درخت نشین

«هنوز فکر می کنم
روزی کسی از پله ها  می آید
تادر را بر پاشنه فردا بچرخاند
و مشتی آسمان پشت پرده بگذارد
و دبگر فرقی نخواهد کرد
تلفن زنگ بزند یا نه
از آسمان صدای خواب گنجشکان
و از دست های بی چتر صدای دریا می آید» 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 13:43 | لینک  | 

 

آه ای گلبول های سفید!

 

چه کنم ای شهر؟

 نه می روی نه می آیی

 آویزان پل هایت  شوم؟

 تو که می دانی

 توریست نیستم 

 من فقط فیلم های زرد در تو دیده ام

 پر پرواز

 پر پرواز

باز هم

 پر پرواز

ته بلیط ها فقط مانده اند

 می فهمی؟

خرخره کنترلچی ها را اگر می شد

جویده بودم

ای تف!

 به  آن  چشم‌هایی که مرا تحقیر کرد

کنترل چی؟

به جا نمی آورم

آدم ها؟

مگر کسی هم بود؟

مگر کسی هم هست؟

من بی شهرتر از آنم که کسی باشم

آن ها آدم نبودند

من بودم،

یک دوچرخه

 که نبود

بگویم سیتا

خودت را به جا می آوری؟

چه فایده اگر بیاوری؟

این یکی

بال کلاغ های مرده را به رخ من می کشد

آن یکی

آقا صدایم می کند

به خدا که به هیچ جایم نیست،

 این صیغه های جمع

مجموع جمع تو بودم

کی دیده مرا؟

ندید به خدا

مفرد

خسته

توی پیاده رو

 آمادگاه هم پیاده روهایش یادشان نیست حتی

کووو؟

آن مرد

 که در پیاده رو آمد

با زانوهای معیوب

کووو؟

تا مرد خسته

 با زانوهای شکسته

حکما رقمی نیست

حافظه تو هم که شکر خدا

خالی است

اصلا مگر دیده

 توی پیاده رو

مفرد

معیوب

شکسته

می خواهم تکرار کنم

خسته

 امان از  خون تو!

 آه ای  گلبول های سفید!

چه غمی به خون می زنید

به  وقت نبودتان

 آزمایشم را ببین

حکما من یبوست دارم جناب دکتر!

کم می آورم

حتا به وقت مستی،

منگی

مدهوشی

ملنگی

فقط این یک سطر بالا می آید

کاری نمی کنم

بدون کار کن بالا می آید

بدون

مزه

 چیپس

ماست

 تلخی:

«اصفهان گفتی و کردی کبابم!»

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 23:40 | لینک  |