تبليغاتX
شب‌های گراماتا

بهار و اين شاعر سخت

 نوشتن درباره‌ی اين شاعر به سختي نوشتن درباره‌ی بهار است. هر کس که بگویید و هر زمانی و به هر شکلی درباره‌ی بهار نوشته است. آن‌قدر که دیگر کلمات تکراری و نخ‌نما شده‌اند. آن‌قدر به این واژه،  ور رفته‌اند و به آن  آمد و رفت شده که کلمات فرسوده‌‌اند. سخت می‌شود به آن نقبی زد یا از در و بام زبان، به آن راهی زد.
شعر اين شاعر با طبیعت و یا اصلا با جهان مکالمه می‌کند. نمی‌ایستد رو به روی این بیرون و حکم صادر کند؛ بر علیه‌اش با کلمات نمی‌شورد. مطیع مطاع زیبایی‌اش هم نمی‌شود. در درختش قد  یار نمی‌بیند یا در ماهش روی نگار. جوی و بیدش حسرت‌ساز جای خالی آن بت عیار نیست و صدای زغنش هم یادآور روی اغیار. این شاعر به درخت و خاک و ابر و آب نزدیک است. با آن‌ها نفس به نفس می شود. مکالمه می کند. کلمه می دهد، کلمه می گیرد. تر می شود، تازه می کند. آن قدر که از هرم تکلم  گر می گیرد.

نثرش را در این چند سطر بخوانید: 
  
»چرا نگويم كه درد غربت پونه‌هاي صحرايي را دارم. نه، من ترسي ندارم كه بگويم می‌خواهم از پاريس بروم. می‌خواهم كتاب‌هايم را به گوشه‌اي پرتاب كنم، كعبه‌ي نقاشان را پشت سر بگذار بروم در شيب يكي از دره‌هاي سرزمين خودمان ساعت‌ها به سرخي گل شقايق خيره شوم. چه كسي می‌تواند به من و اين پندارها بخندد؟ در زندگي من يك گل شقايق جاي خودش را دارد. و شايد به نظر غريب آيد اگر بگويم وقتي روي گذشته خم می‌شوم، تصوير اقاقيا را از پس حوادث زندگی‌ام روشن‌تر می‌بينم. به راستي اندكي شگفت‌آور است، اما نه. براي چه يك ديوار كاه گلي كه روزي از سايه‌اش گذشته‌ايم نتواند در زندگي ما رخنه كند؟ چرا يك كلاغ كه بر شاخه كاجي ديده‌ايم نتواند جا پاي خودش را روي احساس ما بگذارد؟ يك لحظه هوشياري كه در يكي از شن‌زارهاي اطرف كاشان به سراغ من آمد از برترين نوسان‌هاي زندگي من چه چيزي كم دارد؟ براي همين است كه من می‌توانم بسي چيزها را از دست بدهم تا يك «آن» را زندگي كنم. می‌توانم از چشم‌انداز فريباي يك سفر چشم بپوشم تا يك «شب» را زندگي كنم. مثل آن شب ارديبهشت شميران كه باغ منوچهر در عطر شكوفه‌ها خيس خورده بود و صداي قورباغه‌ها بر اين عطر شيار مي‌انداخت. می‌بيني، من همه اش در آن ديار هستم. چه كنم من زندگی‌ام را بر سنگ و گياه آن سرزمين لغزانده‌ام . تپش‌هايم را به آب و گل آن هديه كرده‌ام. هرگز نمی‌توانم نگاهم را از دورافتاده ترين خار بيابانش باز پس بگيرم. بيابان گفتم و درد خودم را تازه كردم. در پاريس بيابان نيست. اين را همه می‌دانند اما همه نمی‌دانند كه من اگر مدتي بيابان نبينم دق مي‌كنم«.


نوشته شده توسط ReMo در ساعت 19:19 | لینک  | 

ویلیام باروز
اين نويسنده امريكايي همسرش را با هفت تير به قتل رسانده است
 
 
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 3:15 | لینک  | 

تمدن حالاحالدلمو (Halahaledelamo) قدمتی چند هزار ساله دارد. به جز ادبيات مکتوب و آثار هنری به جامانده از  اين فرهنگ ، ادبيات شفاهی حالاحالدلمو نيز که بر حافظه جمعی  اهالي‌اش حک شده و سينه به سينه چرخيده، نمونه‌ای از ظرافت‌ها و گوشه‌های نانوشته اين فرهنگ است. اين کتاب با هدف حفظ و مکتوب ساختن اين بخش از ادبيات حالاحالدلمو تدوین شده است و شامل مثل ها، قصه ها و افسانه های حالاحالدلمويی می شود. نگارنده مدت دوسال در اداره آمار حالاحالدلمو مشغول به کار بود و اين عاملی شد تا با اهالی برخوردی رو در رو و نزديک داشته باشد. مکالمات او با مردم بيش از يک پرسش و پاسخ مرسوم اداری بود و گاهی ساعت ها به درازا مي‌کشيد. اين آثار کلمه به کلمه و مستقيما از نوار پياده شده و تلاش شده است در آن لحن و زبان محاوره‌ای راويان قصه ها، بدون تغيير بماند.

برگرفته از مقدمه کتاب افسانه های حالاحالدلمو

 

قصه گربه و پری دريايی

 يه گربه بود که عصر به عصر مي رفت سر پل سدخندان واي‌مي‌ساد گدايي مي کرد. راننده های خطی و مغازه دارای سدخندان بهش مي‌گفتن پری دريايی. اين گربه از اون اول اولش وضعش اين طوري نبود. واسه خودش کاري داشت کاسبي‌اي داشت. کار و کاسبي‌اي داشت. ولي خب روزگاره؛ يه روز اين وري يه روز اون وري. يه روز اين قدر کار و بار و اوضاع احوالت خوبه که مردم بهت حسودي مي کنن، يه روز هم به چنان نکبتي دچار مي‌شي که وقتي بهت مي‌رسند اه و اوه مي‌کنند. سرتو درد نيارم يه روز چند تا جوون وقتي داشتن با هم از زير پل رد مي‌شدن شرط بستن که کي مي‌تونه دم گربه رو بکشه و در بره. شرط‌بندي شون هم سر يک پرس ذرت مکزيکي بود. خلاصه تو هول و ولاي شرط ‌‌بندي يکي از اين جونا که موهاشم مشکي بود گفت:" سر بريدن دمش، بعد هم مي ريم پيتزا." بقيه گفتن: "ايول، هستيم." بين اين چند تا جون، يکي هم بود که عادت داشت چهارشنبه‌ها ماکاروني بخوره و از گوشت مرغ هم بدش مي‌اومد. خلاصه اين گفت: "من مي‌برم، نامرد اون که پيتزا نده." گفتن: "باشه تو ببر، نامرداشن اگه به تو پيتزا ندن." گفت: " نه اول بايد پولو رو کنين." خلاصه پولو رو کردن و اون يکي تيزي رو در آورد و دم گربه رو بريد. گربه اول هيچي نگفت. اما کم کم دردش گرفت. يعني درست نيم ساعت بعد از اين که اونا دمش رو بريده بودن تازه به خودش اومد. اونا دم اونو تو دست‌شون گرفته بودن و داشتن منوي پيتزا فروشي رو نگاه مي کردن که تازه گربه ديد بدنش داره تير مي‌کشه. تازه ديد که تو تاريکی، عابرایي که می‌آن رد بشن طوری از کنارش رد مي‌شن که انگار يه چيزی پاشونو خيس مي‌کنه. يکی از راننده‌های خطی هم همين طور که مسافر مي‌زد، داد زد:" دمت کو پری؟" يک دفعه تنش تير کشيد. جيغ زد. ناله کرد. ضجه زد. ميوی بلندی کشيد که صداش تا ته سهروردی پيچيد. از اون طرف اون سه تا جون تو پيتزا فروشی سر انتخاب پيتزا حرفشون شد. يکي گفت من پپروني مي خوام. اون يکي گفت من يونانی مي خوام. يه دفعه يکي از اون وسط گفت من پيتزا مرغ مي خورم و بعد شتلق، اون که از گوشت مرغ بدش مي‌اومد اون دمي که يه تیکه از گوشت تن گربه هم بهش آويزان بود و ته‌اش هم خوني بود رو به صورت اون يکي زد. اون هم عصباني شد و با تيزي سر اون يکي رو بيخ تا بيخ بريد. خلاصه از اون روز به بعد ديگه هيچ عابري پری دريايي رو نديد.

 صفحه های ۱۵۳ و ۱۵۴ کتاب افسانه های حالاحالدلمو

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 5:6 | لینک  | 

كتابخانه بابل

 


«يك روز داشتم كارگاه درهم ريخته ام را مرتب مي كردم، كتابي قديمي را برداشتم تا در قفسه بگذارم، اما نمي دانم چرا تا بازش كردم اول از همه فشار حروف سربي و بعد بوي پوسيدگي كاغذهاي كهنه، از خود بي خودم كرد. آن كتاب مرا مجذوب خودش كرده بود. رفتم سراغ كمد وسايل ام. از توي كمد، چهار ريگ سياه ژاپني را كه از كف رودخانه اي در ژاپن جمع كرده بودم برداشتم. كتاب را باز كردم و ريگ ها را روي  آن چيدم. يك آن شعري شكل گرفت؛ شعري كوتاه؛ يك هايكو. دوربين را آوردم و از آن هايكو عكس انداختم. اين اولين عكسي بود كه از كتاب مي گرفتم و شروعي شد براي عكس هايي كه بعدها از كتاب انداختم. به مرور تعداد عكس هاي كتاب به حدي رسيد كه خود مي توانست كتابي شود. اما اين كتاب چيزي كم داشت: متن. مدت ها درگير آن بودم كه اين فقدان متن را چطور جبران كنم. تا اين كه يكي از دوستان طراحم، عكس ها را ديد و گفت اين ها مرا ياد قصه هاي بورخس مي اندازد. با اين نگاه سراغ بورخس رفتم و ديدم كه چقدر قصه هاي بورخس و عكس هاي من به هم نزديك اند؛ انگار هنگام گرفتن عكس ها، بورخس آن جا حضور داشته است. عكس‌هاي تصاوير من با صراحت به هيچ يك از قصه هاي بورخس اشاره‌اي  نمي كند، اما با آن‌ها شبيه قصه هاي بورخس در چيزهاي پيش افتاده نكاتي را مي شود مي ديد كه مي  تواند قابل توجه و غيرقابل پيش بيني باشد. من نخواستم متن بورخس را به تصوير بكشم و حتي با او هم كاري كنم. عكس هاي من فقط مكالمه اي با قصه هاي بورخس برقرار كرده است؛ من فقط زير نور ستاره اي به نام بورخس حركت كرده‌ام. »

برگرفته از مقدمه كتاب عكس هاي شان كرنان با نام  SECRET BOOKS

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 18:37 | لینک  | 

                                                                        

                                      چون درد ته پياله باقی است هنوز
شادم که بهار لاله باقی است هنوز

                                        در کيش توکل غم فردا کفر است
يک روزه می دوساله باقی است هنوز

                                                             غالب دهلوی

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 16:49 | لینک  |