تبليغاتX
شب‌های گراماتا

شب‌هاي گراماتا


بازگشت ابدی گراماتا


"اول رمو عاليانی بود و شب هايی به شدت گراماتايی. نمی دانم کی بود که چند خطی در صفحه ی پيام های همين دونادون نوشت. آن روزها همه چيز از نوشتن دور می شد. زمان هم نه روايتی داشت و نه رمقی که در صفحات وبلاگ ها جا بگيرد. در چند نوشته ی کوتاه به سراغ اين ژانر جديد رفتم و سعی کردم توضيح بدهم که وبلاگ دفترچه ی يادداشت و از اين حرف ها نيست ، نوعی بودگی نوشتاری است که فضا را به خود می خواند ؛ پاليمسستpalimpsesی از رخدادهای مجازی و واقعی است . و شب های گراماتا اين منظر را روشن کرده بود. رمو را دوست داشتم. حس وبنوشته هايش، هنوز هم زنده ام می کند گاهی؛ به خصوص اين روزها که نوشتن با مرگ عجينم کرده است .

رمو يک بار که در سفر اصفهان خون دماغ شده بودم، اين اتفاق را به يک رخداد اينترنتی تبديل کرد و نوشت . بازی او با وبلاگ نويسی و همين طور مخاطبان اش که زير نامی مستعار ادامه می يافت گاهی سراسر لذت بود و رازمندی . يکی از همين روزهای گذشته که رفته بودم ديدارش ، صفحه ای سفيد ديدم . بی معرفت! حتی لينک ها را هم پاک کرده بود . دمق شدم . نمی خواستم رمو به آن صورت ناپديد شود اما شده بود تا ديگر بار سر برآورد از متنی درباره ی بورخس و هفت در اصفهان :

مي خواهم بگويم خورخه لويس بورخس هم اصفهاني است. مگر می شود بورخس خواب اصفهان را نديده باشد؟ مگر می شود او کنار زاينده رود قدم نزده باشد؟ مگر می شود راهش را در بازار اصفهان گم نکرده باشد؟

...

زاينده رود فقط يک رود نيست. زاينده رود فقط آب نيست. زاينده رود از رازهاي اصفهان است. رازي که می شود ساعت ها کنارش قدم زد و از شيخ احمد غزالي و ابن عربي و صائب گرفته تا سالينجر و مارگريت دوراس و ژاک دريدا حرف زد.



بی نامی به خصوص بی نامی ای که در فضای وب ، گراماتايی شده باشد ، همين است و نه تمام "


به نقل از دونادون
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 11:51 | لینک  | 

   

                   

  هفت در مرئی به يک شهر نامرئی

اصفهان شهري است که از درهاي مختلف می‌توان به آن وارد شد. اما نهايتا به دست نيامدني است. به چنگ نيامدني است. نه می‌توان از آن بريد و نه می‌توان به آن نزديک شد. اصفهان شهر نيست. اصفهان موجودی است بر هامون نهاده که آب و هواي خوش دارد. موجودی که نه رهايت می‌کند و نه فراری‌ات می‌دهد.


اولين در: لهجه اصفهان
ايام عيد تفنني دوبيتي می‌گفتم. لهجه دشتي چه پايي می‌دهد براي تغزل و شيدايي. انگِ نک و نال و خواستن است. اما به لهجه اصفهاني که خواستم دوبيتي بگويم، شد ولي در آن خبري از آن حس و حال نبود. کار به هجو کشيد. لهجه اصفهان جان می‌دهد براي معما. اصفهان به رايگان به کسي رو نمی‌کند. می‌پيچاند. درست مثل زاينده‌رود که می‌پيچد. در اصفهان شايد مدت‌ها بايد فکر کني تا ليچاري که يک راننده تاکسي بارت کرده را بفهمي. زبان در اصفهان محمل معماست. آدم‌ها با کلمات فقط حرف نمی‌زنند شطرنج‌بازي می‌کنند. در اصفهان خشونت کلمات رو نيست. در اصفهان عربده کشي و فحاشي کم است. آن‌ها با کلمات به جان هم می‌افتند. آن‌ها با جمله کله پا می‌کنند.


دومين در: سبک اصفهان
غزل فارسي در سبک اصفهان به اوج رازورزی و پيچيدگی‌اش می‌رسد. فقط و فقط يک تک بيت چنانت می‌کند که ساعت‌ها بالا و پايين می‌روي تا دري به معنايش پيدا کني. و بيت، عمارتي می‌شود که مملو از راز است و گاه مرموزتر از قصرهای رازآلود قصه‌های آلن پو می‌گردد


سومين در: زاينده‌رود
زاينده‌رود، رود دلتنگی‌هاي مدرن است. وقتي که خشک شده بود دوست نويسنده و فرهيخته‌اي که سال‌هاست آن طرف آب به سر می‌برد ايميلي زده بود و گفته بود نگران خشکي زاينده‌رود است. فقط او نبود، حتي پيرزن رهگذري هم كه به كنار زاينده‌رود می‌رسيد، بي آه نمی‌گذشت.

زاينده‌رود کارش به "گاو خوني" می‌کشد. قصه‌ی بلند يا رماني که مثل خود زاینده‌رود از آن راز سرريز می‌کند.

زاينده رود فقط يک رود نيست. زاينده‌رود فقط آب نيست. زاينده‌رود از رازهاي اصفهان است. رازي که می‌شود ساعت‌ها کنارش قدم زد و از شيخ احمد غزالي و ابن‌ عربي و صائب گرفته تا سالينجر و مارگريت دوراس و ژاک دريدا حرف زد.


چهارمين در: پل
زاينده‌رود پل هم دارد. مکانی گذشتني که در اصفهان به تامل‌گاه بدل می‌شود. پل‌هاي اصفهان فقط محل عبور نيستند، براي ايستادن‌اند؛ تا تو به راز اصفهان خيره شوي. تا به آبي که ايستاده می‌رود زل بزني.

پنجمين در: مادی
اصفهان مادي دارد. رودچه‌اي که اصفهانی‌ها ساخته‌اند و به نيابت زاینده‌رود در اصفهان می‌پیچد. رازگونه می‌پيچد و قدم به قدم با خانه‌ها و آدم‌ها ی‌رود.

ششمين در: بورخس
بعضی‌ها می‌گویند اصفهانی‌ها در ادبيات همه چيز را مصادره می‌کنند. آن‌ها می‌گويند:" صائب، تبريزي است و حافظ، شيرازي؛ اما اصفهانی‌ها اصرار دارند که بگويند هر دوي آن‌ها اصفهانی‌اند." شايد حق با آن‌ها باشد اما من می‌خواهم به اين ليست يک نفر ديگر را هم اضافه کنم. می‌خواهم بگويم خورخه لويس بورخس هم اصفهاني است. مگر می‌شود بورخس خواب اصفهان را نديده باشد؟ مگر می‌شود او کنار زاينده‌رود قدم نزده باشد؟ مگر می‌شود راهش را در بازار اصفهان گم نکرده باشد؟

هفتمين در
اصفهان دقيق مثل يک بيت مغلق سبک اصفهاني است. هر دري که به آن باز کني فقط خودت را گيج‌تر کرده‌اي.

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 0:39 | لینک  | 

006435.jpg

صادق هدایت

 به نقل از وبلاگ هنر

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 3:49 | لینک  | 

 

 

 

«دي»

 

  دقيقا نمي‌دانم چند روز پيش بود ولي بود. از يكي از از فرعي‌هاي رو به روي پارك ساعي با كيسه‌هاي كتاب در دست، دويدم. مادر بيمارستان «دي» بود و من از پله‌هاي پارك پايين رفتم. توي دست‌شويي يك نفر تگري مي‌زد و من هم بيرون آمدم. ديرتر از او بيرون آمدم. ديدم روي پله دراز شده وُ به من گفت: خسته نباشيد وُ خنديد وُ رنگ لباسش فسفري بود.
 
 بعد از پله بالا آمدم. كنار خيابان ايستاده بودم  وُ  شايد هم وسط خيابان ايستاده بودم كه راننده يك پرايد با سرعت به كنار منحرف شد وُ ترمز نكشيد و  زد به من  وُ...  رنگ پرايد  فسفري بود.
 
 بلندم كردند وُ زن راننده مي‌لرزيد وُ مرا سوار كردند ببرند بيمارستان دي، سي تي اسكن كنند وُ آقاي همراه خانم نشست پشت ماشين وُ سيگارش را دود كرد وُ راند و دنده عوض كرد وُ  زن لرزيد وُ.... دود سيگار مرد فسفري بود.
 
زن بغض كرده بود وُ ريز گريه مي‌كرد وُ بعد يواش مي‌لرزيد وُ هق مي زد وُ من دستم تكان نمي‌خورد وُ... هق زن فسفري بود.
 
  رسيديم بيمارستان وُ دستم  كبود  وُ  پايم خوني بود  وُ كتاب‌ها نبود. مادر طبقه‌ي 3 بود  وُ من روي تخت. مهتابي ليز مي خورد وُ هوا كم مي شد وُ من مي‌پريدم وُ قدم مي‌زدم توي طبقات وُ مي‌رفتم تا ته «شهباز جنوبي» وُ مي‌كشيدم تا لاي شره‌هاي «پل آذر» وُ دوباره بلند مي‌شدم وُ مي‌خوردم زمين وُ ...  روح من فسفري بود.
 

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 0:45 | لینک  |