تبليغاتX
شب‌های گراماتا

 

 

 

ليلبه: ولی من يخ می‌کنم.

 

فيديو: عادت می‌کنی.

 

                                                                           (نيايش/فرناندو آرابال)
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:24 | لینک  | 

                 

 

 

دولول

 

ما قديما اون موقع که تازه داشت راآهن ميمد تو حالاحالدلمو، شمال بوديم. درس طرفاي جاده‌ي «داشم»  بود. نرسيده به داشم يه گردنه داره بهش مي‌گن گردنه «سگ کش»  اين‌جوري برات بگم تو چله‌ي تابستون ما با اورکت امريکايي و يه من لباس مي‌رفتيم، از سرما يخ مي‌زديم. حالا زمسونش که ديگه واويلا.

کاري نداريم يه شب ما نزديکاي ژانويه بود، جشن تولدمون بود. حدوداي جنگ جهاني دوم بود و هنو ماشين تک و توک بود. يکيش مال خانوم فخرالدوله بود که اون موقع شوهرش وزير دربار بود، بقيه‌م فقط دور و بريا شاه ماشين داشتن. بعدن شد که جنگ شد و آلمانا اومد‌ن و چهار تا ماشين لکنته آوردن تو اين مملکت. دردسرت ندم ما با قاطر درس تو چله‌ي زمسون نصفه شب گير افتاديم عهد رو گردنه سگ‌کش. حالا از اون طرف رفقامون تو حالاحالدلمو واسه ما مي‌خواسن جشن تولد بيگيرن. البته خيال مي‌کردن من خبر ندارم و قرار بود ما سورپيريز بشيم. خلاصه به ما گفته بودن آقات مريضه خودتو برسون حالاحالدلمو. آقايي که شما باشين ما سه تا رفيق داشتيم يکي ش خورخه تامارو بود که الان خبرنگار بي بي سي يه اون يکي‌شم حسن اصفوني بود و يکي‌ام بود به اسم اسمال کندي . ديديم شب نمي‌شه رد شد قاطرا رو برديم يه گوشه تو دهنه کوه گفتيم صب ميشه مي‌ريم. حالا هوام سرد، اتيش تموم شده، بي‌كبريتم شده بوديم به اسمال گفتيم اسمال کبريت داري؟ تا صب سقط ميشيم اين‌جا. اسمال يه جور گف نه که ما دو به شک شديم. درد سرت ندم ديديم داره. گفتيم خب بزن! گف نه اينا واسه روز مباداس. گفتيم اخمق ديگه کي مباداتر از حالا؟ ما که داريم سقط مي‌شيم.  اون‌چه کارش کرديم مگه داد کبريتارو. حسن اصفوني رف بيرون طرف قاطرا يه دولول داش آورد گف روشن کن مادر فلان! گف نمي‌کنم  واسه روز مباداس. حسن اصفوني صاف گذاش تو پيشوني‌اش. خدا رحمتش کنه. خلاصه اومديم ديديم بعله رفقا سنگ تموم گذاشتن و جشني و سور و ساتي. ما حالا خبر داشتيم ولي زديم خودمون به اون را گفتيم اِ اين‌جا چه خبره؟ آقايي که شما باشي حالا رو مسخره بازيم نبود ولي هي ما سراغ آقامونو مي‌گرفتيم مي‌گفتيم پ آقامون کو؟ رفقام هي دس مي‌گرفتن و مي‌خنديدن تا آخر مهموني هي مي‌گفتيم پ آقامون کو؟ خلاصه يه رفيق داشتيم ياروواساده اسمش بود، آخرين نفريم بود که مي‌رف گف راس راسي باورت شده بود آقات مريضه؟ گفتم آره. گف ولي ناکس خبر داشتيا، اداي سورپيريز در آوري. گفتم آره. گف خيلي هف خطي .خنديدم، گفتم حالا حال آقام چطوره؟ گف: آقات مرد.

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:23 | لینک  | 

 

به کوشش z3 و گراماتا

نشر ماهريز

 

 

 

۱- دهان 4

 

۲- كشكول

 

۳- متن‌هايي كه از جايي ديگر كنده شده‌اند.

 

۴- عليرضا پودات: نام مستعار است؟ نمي‌دانم. آن وقت‌ها اردشير محصص را تازه پيدا كرده بودم. مقدمه اول دهان،‌ مال كتاب "طرح‌هاي آزاد" اردشیر محصص است.  بهترين نمونه براي طرح خواني. يا اگر دوست داشتيد خوانش خلاق. چرا در نقدر هنري ما اين مقدمه به سرانجامي نرسيد.

 

۵- كاظم رضا: سردبير لوح. لوح: جنگ ادبي از ۴۶ تا ۵۳ و بعد چند شمارهای سال ۵۹.. «قصه نیما در خانه ما»یش خواندنی است و  دست به نقد مي‌توانيد از او "سفر نجف‌" (نشر پيكان) را بخوانيد. خودنويسي‌اش مال هفته‌نامه هنگام است.

  

 ۶- حسن تهراني: تا آنجا که می‌دانم چند قصه در لوح چاپ کرده. قصه هايش طنز دارد و خودنويسي‌اش خواندن.

 

۷- قاسم هاشمي نژاد: رمان نویس، مترجم، منتقد ادبی. حتما فیل در تاریکی را خوانده‌اید. «سرود رستگاري» آخرين چيزي است كه از او خوانده‌ام. متني كه از او در دهان هست به قرار مولفش شعر است. به قصه بيشتر می‌رود. قصه‌اي كه بايد با صداي بلند يك نفس خواند و حظش را برد.

 

۸- رمو عالياني: يک شب از شب‌های گراماتا. گل سرخي براي كفش‌هاي قهوه‌اي.

 

۹-   نسيبه فضل‌اللهي: وبنوشته ها. فیلم. سینما. خودنویسی.

 

۱۰-  رضا مختاري : دولول ( يك قصه)

 

۱۱- ابولفضل شاهي: خرده قصه هایی که در حمام به هم ‌چسبيده‌اند.

 

۱۲- مهران تمدن: ( نامه)کتاب مدت احتضارش دیده نشد. خودش هم زیاد اهل رو کردن خودش نیست. مدام حرکت می‌کند. فیلم، ادبیات، معماری، موسیقی. کتاب دوستی‌اش اگر بیرون آمد حتما آن را بخرید.  نامه را به پدرش نوشته.  خودش را نوشته.

 

۱۳- ناخدا بزرگ رامهرمزی: نقل ابن انشرتوا. آ‌ن‌ها که سال‌ها قبل شب‌های گراماتا را خوانده‌اند حتما ناخدا را می‌شناسند. این متن مال عجایب‌الهند و  شدیدا غریب است.

 

۱۴- دهان نشد  آن چیزی که باید بشود. هنوز در فکر آن کشکولم.

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:20 | لینک  |