
فلذا
لذا میخواهمتان
به نحوي كه سرم
در چارچوب نگاهتان
درد
ایضا رگهايتان
و بدينوسيله نه هميشه همان
نه
دو بالتان
و فیالواقع درست مي ترسيد، چهار زانو
پاهايتان
و باید در نظر داشت کمی شانههابتان
و البته بديهي است
دستهايتان
به نحوي كه به هر روي مویتان
و به رغم كفشهايتان
واضح و مبرهن است
لبهايتان
هر چند به نحو مقتضی
پلكتان
و لذا
درست است
گوشتان
فلذا
میخواهمتان

بیایید سر وعدهای که کردیم
اتللو: دستت را به من بده. خانم! این دست، تر است.
دزدمونا: هنوز سن و اندوه در آن اثر نکرده.
اتللو: این دست مینماید برومندی و آزادهدلی را. گرم. گرم و تر. آن را که این دست است باید کنج تنهایی گزیند، روزه بدارد، نماز بگذارد، تن را فرسوده و پرهیز پیش گیرد. در اینجا بچه شیطانی خوی کرده پنهان است که همواره سرکشی میکند. دست خوبی است.
دزدمونا: این را به راستی میتوانید بگویید چون همین دست بود که دلم را به شما داد.
اتللو: دست با دهشی است. در قدیم دل دست را میداد اما به رسم جدید دست هست و دل نیست.
دزدمونا: من نمیدانم چه میخواهید بگویید. بیایید سر وعدهای که کردیم.
داستان غم انگیز اتللوی مغربی در وندیک /ویلیام شکسپیر/ابولقاسم خان ناصرالملک
