تبليغاتX
شب‌های گراماتا

فلذا

لذا می‌خواهم‌تان

به نحوي كه سرم

در چارچوب نگاه‌تان

درد

ایضا  رگ‌هايتان

و بدين‌وسيله نه  هميشه همان

 نه

 دو بال‌تان

 و  فی‌الواقع درست مي ترسيد، چهار زانو

پاهايتان

و باید در نظر داشت کمی شانه‌هابتان

 و البته بديهي است

دست‌هايتان

به نحوي كه به هر روي موی‌تان

و به رغم كفش‌هايتان

واضح و مبرهن است

 لب‌هايتان

هر چند به نحو مقتضی

 پلك‌تان

و  لذا

درست است

گوش‌تان

 

فلذا

 

 می‌خواهم‌تان

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 13:38 | لینک  | 

 

بیایید سر وعده‌ای که کردیم

 

   اتللو:  دستت را به من بده. خانم! این دست، تر است.

دزدمونا:  هنوز سن و اندوه در آن اثر نکرده.

   اتللو:  این دست می‌نماید برومندی و آزاده‌دلی را. گرم. گرم و تر. آن را که این دست است باید کنج تنهایی گزیند، روزه بدارد، نماز بگذارد، تن را فرسوده و پرهیز پیش گیرد. در این‌جا بچه شیطانی خوی کرده پنهان است که همواره سرکشی می‌‌‌کند. دست خوبی است.

دزدمونا: این را به راستی می‌توانید بگویید چون همین دست بود که دلم را به شما داد.

   اتللو:  دست با دهشی است. در قدیم دل دست را می‌داد اما به رسم جدید دست هست و دل نیست.

دزدمونا:  من نمی‌دانم چه می‌خواهید بگویید. بیایید سر وعده‌ای که کردیم.

 

داستان غم انگیز اتللوی مغربی در وندیک /ویلیام شکسپیر/ابولقاسم خان  ناصرالملک

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:58 | لینک  |