تبليغاتX
شب‌های گراماتا

 

حكايت آن بِه كه در دجله افتاد
 (دستبردی در قصه ای از هزار و یک شب)

 جواني آمد و گفت: منم.

  در جا گرفتندش. گفتند: چرا کشتي؟ قصاص براي تو کم است. به تن يكي کشتي، هزار به آهویی.

 گفت: مي‌دانم.

 گفتند: حيفت‌ات نيامد از اين همه خوبي؟ چشم‌هايش را ببين. بسته هم مي‌کُشاند و به آتش مي‌کشاند.

 گفت: مي‌دانم.

 گفتند: حالا زنت هيچ، مادر پسرت که بود. تن هيچ، مهر پسرت که به دل بود.

 گفت: مي‌دانم.

 گفتند: چرا؟

 گفت: ....

 گفتند: با توايم چرا؟

 گفت:...

 گفتند: بگو چرا؟

 گفت: او بود و من و هوا خوش بود. گذشت تا او ناخوش شد. افتاد. افتاده گفت: بِه مي‌خواهم.

             گفتم: بِه!؟

             گفت: مرا به اصفهان مي‌برد و حوالي پل. بِه مي‌خواهم. حالا که نم باران و بوي دود کنار آتشگاه نيست.

             بِه باشد بهتر مي‌شوم.

            گفتم: حالا که بِه نيست.

            گفت:خواب ديدم زاينده رود پر از بِه بود. بِه مي‌خواهم.

            گفتم: عزيز دلکم بِه نيست.

           گفت: مادر نامه نوشته که درِ خانه‌مان در اصفهان باز بوده اما تاب نياورده حياط را نگاه کند. همسايه که

                  تعارف کرده، دويده رفته است خانه آن‌ها. خودت مي‌داني که حياط‌مان درخت بِه داشت و هر سال

                  سه بِه مي‌داد. بِه بلاي عجيبي سر حياط مي‌آورد. نازکم بِه برايم بياور.

           گفتم : بِه نيست. 

          گفت: يادت هست از اتوبوس پياده شديم. شب بود و من به خوابگاه رفتم... يادت هست برف آن شب با

                  صداي بوسه‌ي ما چه کرد؟ برف بلاي عجيبي سر صداها مي‌آورد. من رفتم صدام کردي، گفتي بِه‌ات

                  را نبردي دختر! چه رنگي داشت آن بِه. برف بلاي عجيبي سر رنگ‌ها مي‌آورد. بِه بياور برايم.

           گفتم: نيست بِه.

          گفت: يادت هست قصه نوشتي؟ قصه آن پيرمرد که به خانه مي‌رفت و بِه از بالارف‌ها بر مي‌داشت و بو

                 مي‌کرد. بِه مي‌خواهم بِه.

 به دنبال بِه از خانه دويدم. گشتم. بِه نبود. صبح از خانه بيرون زدم. باغ ها را گشتم و از باغبان‌ها پرسيدم. تا يکي گفت در اينجا بِه يافت مي‌نشود، اما خليفه در بصره باغي دارد که درختان بِه دارد. به بصره رفتم. به حيله و مصيبت سه بِه چيدم. پانزده شبانه روز رفتم و بازگشتم و بِه در دست، به خانه رسيدم. فردا در بازار مي‌گشتم درين فكر که حالش با بِه، بِه شود. غلام سياهي را ديدم که بِه در دست رد مي‌شد. به او گفتم به از کجا آوردي؟ بگو تا من هم بخرم. خنديد و گفت: «اين بِه را از معشوقه خود گرفته‌ام. چند روزي در سفر بودم بر كه گشتم، رنجور و نزار بود و سه بِه بر بالينش بود. يکي از سه بِه را به من هديه داد و گفت شوهر قلتبان من پانزده روز براي چيدن اين بِه، به بصره رفته است. حالا يکي بگير ببر عزيز دلکم.»

زود به خانه رفتم. يکي از سه بِه نبود.

          گفتم: کجاست؟

         گفت: نمي‌دانم. خوابيده بودم، بيدار که شدم نبود.

         گفتم: بِه کجاست؟

         گفت: نمي‌دانم.

         از بالارف يك خنجر زينتي برداشتم و به قلبش زدم. خونش چکيد روي بِه و افتاد.

گفتند: با شک نمي‌شود کشت.

گفت: مي‌دانم.

گفتند: يقين نكرده نمي‌شود کشت.

گفت: مي‌دانم.

گفتند يقين‌ات شد؟

گفت: شد.

گفتند: چطور شد؟

گفت:  تنش را در گليم پيچيدم و انداختم‌اش در دجله‌. شب به خانه برگشتم. پسرم داشت گريه مي‌کرد. گفتم: چرا

        گريه مي‌کني؟

                   گفت: به مادرم نگو بِه‌اش را برداشته‌ام. گفتم: باشد. گفت: تقصير من نيست بِه‌ام را آن غلام  

                   گرفت.

                   گفتم: چه بِهي؟

                  گفت: در کوچه بازي مي‌کردم. بِه را به زور گرفت. گفتم: بِه مال مادرم است. گفت:باشد. گفتم: پدرم 

                  پانزده روز تا بصره رفته تا بِه بياورد؛ چون مادرم را به اصفهان مي‌برد و حوالي پل و حالا که نم باران 

                  و بوي دود کنار آتشگاه نيست، بِه باشد او بهتر مي شود. خنديد و بِه را برداشت و رفت.

پسرم اين را گفت و من يقينم شد که به خطا رفته‌ام.

گفتند: با تو چه کنيم؟

گفت: ....

گفتند: با تو چه کنيم؟

گفتند: با توايم، با تو چه کنيم؟

گفت: در زاينده‌رودم بيندازيد.

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 3:47 | لینک  |