تبليغاتX
شب‌های گراماتا

 

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه 
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
   و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه 
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد 
  در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه 
چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
   وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه 
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
   نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه 
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل 
  نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
                 

                                                           دیوان شمس

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 5:58 | لینک  | 

 

 

 

 

 سينه‌خيز

 روي

 تمام خارهاي جهان

 مي‌رود

 پيشاني

بگذارد

 بر نافِ

كوچكِ

ماه

گريه كند

گريه

كند

گر

يه

ك

ن

د

.

.

.

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 1:59 | لینک  | 

کلِ لک لکی 

.......حالا ودکا رو تعجب می کنی ولی دوتا زبون رو مثل بلبل حرف می زد. فرانسه، انگلیسی. یه کتابم زیر پرش بود. گفتم:«نشنیده بودم شماها کتابم بخونین!» گفت:«شوخی کوندارست.» کتابه جلد نداشت. لجنی مجنی هم شده بود. گفتم:«داری کف بر می کنی.» گفت: «چه بوی سیگاری می دی!» گفتم: «تو ترکم. سیگار نمی کشم.» گفت:«ولی بو میدی.» :«گفتم ولی نیم ساعت پیش تصمیم گرفتم آزارم به هیچ بنی بشری نرسه یه دونه از این گربه های حالاحالدلمویی اومده بود کنار یه پراید...» گفت:«اینجا پراید نیست.»  گفتم:«حلا هر چی. خلاصه همین جوری پرت کردم طرفش. گفتم بیفته پایین پاش کنجکاو شه چیه. عدل زدم تو صورتش. گفت جیلیز. سیبلش سوخت. جیغ کشید. در رفت.» گفت: «منم یه روز یه سیگارو هل دادم تو ناف یه نفر. می خواس اذیتمم کنه. می فهمی که؟ شما روزنامه نویسا چی بهش می گین؟» گفتم: «تعرض؟» گفت: «آره.» بعد همین جوری پروندم گفتم: «گام معلق لک لک رو دیدی؟» از زیر عینکش یه نگاهی کرد گفت:« خوشم نمی آد یه نماد باشم.» گفتم:«ایول، فقط اسمش قشنگه.» گفت: «قدیما وقتی می نوشتم، موزیک اش رو گوش می دادم. خودش رو نه. ربطی به من نداره.» بعد گفت: «متولد چه ماهی هستی؟» چشام داشت می پاشید. گفتم:«آذر.» گفت: «اِ! چه جالب! چطوری آقا ببره؟» گفتم: «دوس ندارم یه نماد باشم.در ضمن هنوز چوب خط شوخی مون رو راه ننداختیم. انداختیم؟»  گفت: «سخت نگیر. دانوب آبی بذار، برقص؟» گفتم: «نمنه؟» گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «طوری یه ربطش رو بدونم؟» گفت:«من سرحال که بودم دانوب آبی رو می ذاشتم و یه دامن آبی می پوشیدم و  می رقصیدم و می خندیدم. بعد هر وقت تو لک بودم  مادرم می گفت سخت نگیر دانوب آبی بذار، برقص.»  گفتم :« بابا کلاسیک!» گفت:«بابا در پیت!» گفتم: «ببین خودت داری خط خطی می کنی ها!» گفت: «همحساب تو .» گفتم:« ولی لک لک که بره تو لک چه شود!» گفت.... خلاصه کل مون ادامه داشت که همین جور الکی دم و دور غروب یهو پرید. و درست وسط حساب کتاب. گفتم:« هی! اوی! کجا؟» انگار نه انگار. خود خود یه لک لک بود. نه نماد، نه فانتزی، نه هیچ چیز دیگه. یه لک لک مطلق.

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:1 | لینک  |