سه شنبه 1387/02/31
مادربزرگ
در راه مزار يك كاميون پر از اسب ديديم
و به مزار كه رسيديم
يك بچه از دور دوان دوان آمد
و افتاد روي سنگ قبر مادربزرگ
و بعد
پريد و رفت هوا
از كتاب «با دنده سنگين حركت كنيد»، رقم ابوشاه در راه مزار يك كاميون پر از اسب ديديم
و به مزار كه رسيديم
يك بچه از دور دوان دوان آمد
و افتاد روي سنگ قبر مادربزرگ
و بعد
پريد و رفت هوا
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:28 | لینک
|
یکشنبه 1387/02/15

و ما سوت ميزديم در تاريكي. و شباب در بركههاي شب، روان بود. سينهخيز، جان به دندانگرفته خزيديم. گريهمان گرفت. خنديديم. كسالت گرفتمان. رهايش نكرديم. در كشتي جامان نبود. در توفان جا گرفتيم. نشستيم. به كبريت و سيگار خنديديم. بارالها! بزرگوارا! درِ رحمتت را بگشا. و به ما لذت كشيدن يك، و تنها يك نخ سيگار را ارزانيدار.
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:43 | لینک
|
