شنبه 1387/08/18

پاییز اینجا شفاف و هندسی است. پل پیداست و مرد بی دلیلی دست و دلبازانه، دست در آب میشورد. من کاری به کار ابرها ندارم. و فقط به آبها نگاه میکنم. و خوشحالی هندسی فلسها در آبی که به یقین سرد است. 6 صبح تیغه میکشد از کنارهها و نرم نرمه تیغ می کشد. عابران فضول انگار سیگار و دمین رایس را دم صبح زنده رود تجربه نکردهاند. دست به عصا راه میروند و ناصمیمیتی سوززده از کناره چشمهاشان موج میزند. چه اهمیتی دارد؟ من عاشق کبوده ام و اینجا پاییز است، پایتخت اصفهان.
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 8:0 | لینک
|