تبليغاتX
شب‌های گراماتا


پاییز اینجا شفاف و هندسی است.  پل پیداست و مرد بی ‏دلیلی دست و دلبازانه، دست در آب می‏شورد. من کاری به کار ابرها ندارم. و فقط به آبها نگاه می‏‏کنم. و خوشحالی هندسی فلس‏ها در آبی که به یقین سرد است. 6 صبح تیغه می‏کشد از کناره‏ها و نرم نرمه تیغ می کشد. عابران فضول انگار سیگار و دمین رایس را دم صبح زنده رود تجربه نکرده‏اند. دست به عصا راه می‏روند و ناصمیمیتی  سوززده از  کناره چشم‏هاشان موج می‏زند. چه اهمیتی دارد؟ من عاشق کبوده ‏ام و اینجا پاییز است، پایتخت اصفهان.

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 8:0 | لینک  |