تو اصل فصل هایی
مولوی
یکی داره منو صدا می زنه. کیه؟ چیه؟
تركش كن
يكي بود يكي نبود. يك دختري بود كه چشمهاي قشنگي داشت و انگار به چشمهايش آويزان بود. اما فقط چشمهايش نبود اون از بچهگي يك جور خاصي راه ميرفت و اينجور بگويم كه راه رفتنش بيشتر شبيه شعر بود تا راه رفتن. كمي كه بزرگ شد رفت كلاس باله و بعد از چند سال ستارهاي شد براي خودش. اما يك نقطه ضعف داشت. هميشه ميترسيد كه تركش كنند. هميشه هم ترانه «تركش نكن، تركش نكن» را زير لب زمزمه ميكرد. به همين خاطر هم زود ازدواج كرد. شوهر بدي نداشت. مخالف رقصنده بودن دختر نبود و اتفاقا خوشش هم ميآمد و خيلي هم دختره را دوست داشت. بهش توجه ميكرد، قرص و محكم هوايش را داشت، به حرفهاش گوش ميداد، واسهاش وقت ميگذاشت، دل به دلش ميداد... اما شوهره يك نقطه ضعف داشت؛ روزي 5 تا پاكت سيگار ميكشيد. يك تئوري هم داشت كه ميگفت از رقص دود خوشم ميآيد. خلاصه زندگيشان رو به راه بود و چند سالي به خوشي و رفاقت زندگي مي كردند تا اين كه چند ماه پيش دختر سرطان ريه گرفت و مرد. دكترها گفتند بيماريش مادرزادي يا به خاطر آلودگي هواي تهران نبوده و ريههاي دختر از دود سيگار شوهرش نابود شده. خدا رحمتش كند.
نتيجه اخلاقي: لعنتي، چرا سيگار مي كشي؟ تركش كن.
دختردایی طعمه دریا شده
از یک ترانه محلی

تو رو من کجا دیدم لعنتی؟

موهای تو بوی پنج شنبه می دهد

روزگاری در روستایی، پیرمردی زندگی میکرد که یک بز داشت، که به هیچ کس نشانش را نداده بود؛ چون که بزش دندان طلا و سم طلا، پشتش مثل نخ طلا ، ریشش سفید، چشمش سیاه، شاخش بلند و پیچیده و رنگ حنا بود.
یک روز که پیرمرد از صحرا برگشت، دید در خانهاش باز است و از بز طلا هم خبری نیست. پیرمرد با غصه و غم راه افتاد توی ده تا سراغ بزش را از مردم بگیرد، اما همه از سؤال او تعجب میکردند، تا اینکه....

مرد مرد و زن هنوز مردد بود
زمستان ۸۴
