
کلِ لک لکی
.......حالا ودکا رو تعجب می کنی ولی دوتا زبون رو مثل بلبل حرف می زد. فرانسه، انگلیسی. یه کتابم زیر پرش بود. گفتم:«نشنیده بودم شماها کتابم بخونین!» گفت:«شوخی کوندارست.» کتابه جلد نداشت. لجنی مجنی هم شده بود. گفتم:«داری کف بر می کنی.» گفت: «چه بوی سیگاری می دی!» گفتم: «تو ترکم. سیگار نمی کشم.» گفت:«ولی بو میدی.» :«گفتم ولی نیم ساعت پیش تصمیم گرفتم آزارم به هیچ بنی بشری نرسه یه دونه از این گربه های حالاحالدلمویی اومده بود کنار یه پراید...» گفت:«اینجا پراید نیست.» گفتم:«حلا هر چی. خلاصه همین جوری پرت کردم طرفش. گفتم بیفته پایین پاش کنجکاو شه چیه. عدل زدم تو صورتش. گفت جیلیز. سیبلش سوخت. جیغ کشید. در رفت.» گفت: «منم یه روز یه سیگارو هل دادم تو ناف یه نفر. می خواس اذیتمم کنه. می فهمی که؟ شما روزنامه نویسا چی بهش می گین؟» گفتم: «تعرض؟» گفت: «آره.» بعد همین جوری پروندم گفتم: «گام معلق لک لک رو دیدی؟» از زیر عینکش یه نگاهی کرد گفت:« خوشم نمی آد یه نماد باشم.» گفتم:«ایول، فقط اسمش قشنگه.» گفت: «قدیما وقتی می نوشتم، موزیک اش رو گوش می دادم. خودش رو نه. ربطی به من نداره.» بعد گفت: «متولد چه ماهی هستی؟» چشام داشت می پاشید. گفتم:«آذر.» گفت: «اِ! چه جالب! چطوری آقا ببره؟» گفتم: «دوس ندارم یه نماد باشم.در ضمن هنوز چوب خط شوخی مون رو راه ننداختیم. انداختیم؟» گفت: «سخت نگیر. دانوب آبی بذار، برقص؟» گفتم: «نمنه؟» گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «طوری یه ربطش رو بدونم؟» گفت:«من سرحال که بودم دانوب آبی رو می ذاشتم و یه دامن آبی می پوشیدم و می رقصیدم و می خندیدم. بعد هر وقت تو لک بودم مادرم می گفت سخت نگیر دانوب آبی بذار، برقص.» گفتم :« بابا کلاسیک!» گفت:«بابا در پیت!» گفتم: «ببین خودت داری خط خطی می کنی ها!» گفت: «همحساب تو .» گفتم:« ولی لک لک که بره تو لک چه شود!» گفت.... خلاصه کل مون ادامه داشت که همین جور الکی دم و دور غروب یهو پرید. و درست وسط حساب کتاب. گفتم:« هی! اوی! کجا؟» انگار نه انگار. خود خود یه لک لک بود. نه نماد، نه فانتزی، نه هیچ چیز دیگه. یه لک لک مطلق.

حكايت آن بِه كه در دجله افتاد
(دستبردی در قصه ای از هزار و یک شب)
جواني آمد و گفت: منم.
در جا گرفتندش. گفتند: چرا کشتي؟ قصاص براي تو کم است. به تن يكي کشتي، هزار به آهویی.
گفت: ميدانم.
گفتند: حيفتات نيامد از اين همه خوبي؟ چشمهايش را ببين. بسته هم ميکُشاند و به آتش ميکشاند.
گفت: ميدانم.
گفتند: حالا زنت هيچ، مادر پسرت که بود. تن هيچ، مهر پسرت که به دل بود.
گفت: ميدانم.
گفتند: چرا؟
گفت: ....
گفتند: با توايم چرا؟
گفت:...
گفتند: بگو چرا؟
گفت: او بود و من و هوا خوش بود. گذشت تا او ناخوش شد. افتاد. افتاده گفت: بِه ميخواهم.
گفتم: بِه!؟
گفت: مرا به اصفهان ميبرد و حوالي پل. بِه ميخواهم. حالا که نم باران و بوي دود کنار آتشگاه نيست.
بِه باشد بهتر ميشوم.
گفتم: حالا که بِه نيست.
گفت:خواب ديدم زاينده رود پر از بِه بود. بِه ميخواهم.
گفتم: عزيز دلکم بِه نيست.
گفت: مادر نامه نوشته که درِ خانهمان در اصفهان باز بوده اما تاب نياورده حياط را نگاه کند. همسايه که
تعارف کرده، دويده رفته است خانه آنها. خودت ميداني که حياطمان درخت بِه داشت و هر سال
سه بِه ميداد. بِه بلاي عجيبي سر حياط ميآورد. نازکم بِه برايم بياور.
گفتم : بِه نيست.
گفت: يادت هست از اتوبوس پياده شديم. شب بود و من به خوابگاه رفتم... يادت هست برف آن شب با
صداي بوسهي ما چه کرد؟ برف بلاي عجيبي سر صداها ميآورد. من رفتم صدام کردي، گفتي بِهات
را نبردي دختر! چه رنگي داشت آن بِه. برف بلاي عجيبي سر رنگها ميآورد. بِه بياور برايم.
گفتم: نيست بِه.
گفت: يادت هست قصه نوشتي؟ قصه آن پيرمرد که به خانه ميرفت و بِه از بالارفها بر ميداشت و بو
ميکرد. بِه ميخواهم بِه.
به دنبال بِه از خانه دويدم. گشتم. بِه نبود. صبح از خانه بيرون زدم. باغ ها را گشتم و از باغبانها پرسيدم. تا يکي گفت در اينجا بِه يافت مينشود، اما خليفه در بصره باغي دارد که درختان بِه دارد. به بصره رفتم. به حيله و مصيبت سه بِه چيدم. پانزده شبانه روز رفتم و بازگشتم و بِه در دست، به خانه رسيدم. فردا در بازار ميگشتم درين فكر که حالش با بِه، بِه شود. غلام سياهي را ديدم که بِه در دست رد ميشد. به او گفتم به از کجا آوردي؟ بگو تا من هم بخرم. خنديد و گفت: «اين بِه را از معشوقه خود گرفتهام. چند روزي در سفر بودم بر كه گشتم، رنجور و نزار بود و سه بِه بر بالينش بود. يکي از سه بِه را به من هديه داد و گفت شوهر قلتبان من پانزده روز براي چيدن اين بِه، به بصره رفته است. حالا يکي بگير ببر عزيز دلکم.»
زود به خانه رفتم. يکي از سه بِه نبود.
گفتم: کجاست؟
گفت: نميدانم. خوابيده بودم، بيدار که شدم نبود.
گفتم: بِه کجاست؟
گفت: نميدانم.
از بالارف يك خنجر زينتي برداشتم و به قلبش زدم. خونش چکيد روي بِه و افتاد.
گفتند: با شک نميشود کشت.
گفت: ميدانم.
گفتند: يقين نكرده نميشود کشت.
گفت: ميدانم.
گفتند يقينات شد؟
گفت: شد.
گفتند: چطور شد؟
گفت: تنش را در گليم پيچيدم و انداختماش در دجله. شب به خانه برگشتم. پسرم داشت گريه ميکرد. گفتم: چرا
گريه ميکني؟
گفت: به مادرم نگو بِهاش را برداشتهام. گفتم: باشد. گفت: تقصير من نيست بِهام را آن غلام
گرفت.
گفتم: چه بِهي؟
گفت: در کوچه بازي ميکردم. بِه را به زور گرفت. گفتم: بِه مال مادرم است. گفت:باشد. گفتم: پدرم
پانزده روز تا بصره رفته تا بِه بياورد؛ چون مادرم را به اصفهان ميبرد و حوالي پل و حالا که نم باران
و بوي دود کنار آتشگاه نيست، بِه باشد او بهتر مي شود. خنديد و بِه را برداشت و رفت.
پسرم اين را گفت و من يقينم شد که به خطا رفتهام.
گفتند: با تو چه کنيم؟
گفت: ....
گفتند: با تو چه کنيم؟
گفتند: با توايم، با تو چه کنيم؟
گفت: در زايندهرودم بيندازيد.

دولول
ما قديما اون موقع که تازه داشت راآهن ميمد تو حالاحالدلمو، شمال بوديم. درس طرفاي جادهي «داشم» بود. نرسيده به داشم يه گردنه داره بهش ميگن گردنه «سگ کش» اينجوري برات بگم تو چلهي تابستون ما با اورکت امريکايي و يه من لباس ميرفتيم، از سرما يخ ميزديم. حالا زمسونش که ديگه واويلا.
کاري نداريم يه شب ما نزديکاي ژانويه بود، جشن تولدمون بود. حدوداي جنگ جهاني دوم بود و هنو ماشين تک و توک بود. يکيش مال خانوم فخرالدوله بود که اون موقع شوهرش وزير دربار بود، بقيهم فقط دور و بريا شاه ماشين داشتن. بعدن شد که جنگ شد و آلمانا اومدن و چهار تا ماشين لکنته آوردن تو اين مملکت. دردسرت ندم ما با قاطر درس تو چلهي زمسون نصفه شب گير افتاديم عهد رو گردنه سگکش. حالا از اون طرف رفقامون تو حالاحالدلمو واسه ما ميخواسن جشن تولد بيگيرن. البته خيال ميکردن من خبر ندارم و قرار بود ما سورپيريز بشيم. خلاصه به ما گفته بودن آقات مريضه خودتو برسون حالاحالدلمو. آقايي که شما باشين ما سه تا رفيق داشتيم يکي ش خورخه تامارو بود که الان خبرنگار بي بي سي يه اون يکيشم حسن اصفوني بود و يکيام بود به اسم اسمال کندي . ديديم شب نميشه رد شد قاطرا رو برديم يه گوشه تو دهنه کوه گفتيم صب ميشه ميريم. حالا هوام سرد، اتيش تموم شده، بيكبريتم شده بوديم به اسمال گفتيم اسمال کبريت داري؟ تا صب سقط ميشيم اينجا. اسمال يه جور گف نه که ما دو به شک شديم. درد سرت ندم ديديم داره. گفتيم خب بزن! گف نه اينا واسه روز مباداس. گفتيم اخمق ديگه کي مباداتر از حالا؟ ما که داريم سقط ميشيم. اونچه کارش کرديم مگه داد کبريتارو. حسن اصفوني رف بيرون طرف قاطرا يه دولول داش آورد گف روشن کن مادر فلان! گف نميکنم واسه روز مباداس. حسن اصفوني صاف گذاش تو پيشونياش. خدا رحمتش کنه. خلاصه اومديم ديديم بعله رفقا سنگ تموم گذاشتن و جشني و سور و ساتي. ما حالا خبر داشتيم ولي زديم خودمون به اون را گفتيم اِ اينجا چه خبره؟ آقايي که شما باشي حالا رو مسخره بازيم نبود ولي هي ما سراغ آقامونو ميگرفتيم ميگفتيم پ آقامون کو؟ رفقام هي دس ميگرفتن و ميخنديدن تا آخر مهموني هي ميگفتيم پ آقامون کو؟ خلاصه يه رفيق داشتيم ياروواساده اسمش بود، آخرين نفريم بود که ميرف گف راس راسي باورت شده بود آقات مريضه؟ گفتم آره. گف ولي ناکس خبر داشتيا، اداي سورپيريز در آوري. گفتم آره. گف خيلي هف خطي .خنديدم، گفتم حالا حال آقام چطوره؟ گف: آقات مرد.


تمدن حالاحالدلمو (Halahaledelamo) قدمتی چند هزار ساله دارد. به جز ادبيات مکتوب و آثار هنری به جامانده از اين فرهنگ ، ادبيات شفاهی حالاحالدلمو نيز که بر حافظه جمعی اهالياش حک شده و سينه به سينه چرخيده، نمونهای از ظرافتها و گوشههای نانوشته اين فرهنگ است. اين کتاب با هدف حفظ و مکتوب ساختن اين بخش از ادبيات حالاحالدلمو تدوین شده است و شامل مثل ها، قصه ها و افسانه های حالاحالدلمويی می شود. نگارنده مدت دوسال در اداره آمار حالاحالدلمو مشغول به کار بود و اين عاملی شد تا با اهالی برخوردی رو در رو و نزديک داشته باشد. مکالمات او با مردم بيش از يک پرسش و پاسخ مرسوم اداری بود و گاهی ساعت ها به درازا ميکشيد. اين آثار کلمه به کلمه و مستقيما از نوار پياده شده و تلاش شده است در آن لحن و زبان محاورهای راويان قصه ها، بدون تغيير بماند.
برگرفته از مقدمه کتاب افسانه های حالاحالدلمو
قصه گربه و پری دريايی
يه گربه بود که عصر به عصر مي رفت سر پل سدخندان وايميساد گدايي مي کرد. راننده های خطی و مغازه دارای سدخندان بهش ميگفتن پری دريايی. اين گربه از اون اول اولش وضعش اين طوري نبود. واسه خودش کاري داشت کاسبياي داشت. کار و کاسبياي داشت. ولي خب روزگاره؛ يه روز اين وري يه روز اون وري. يه روز اين قدر کار و بار و اوضاع احوالت خوبه که مردم بهت حسودي مي کنن، يه روز هم به چنان نکبتي دچار ميشي که وقتي بهت ميرسند اه و اوه ميکنند. سرتو درد نيارم يه روز چند تا جوون وقتي داشتن با هم از زير پل رد ميشدن شرط بستن که کي ميتونه دم گربه رو بکشه و در بره. شرطبندي شون هم سر يک پرس ذرت مکزيکي بود. خلاصه تو هول و ولاي شرط بندي يکي از اين جونا که موهاشم مشکي بود گفت:" سر بريدن دمش، بعد هم مي ريم پيتزا." بقيه گفتن: "ايول، هستيم." بين اين چند تا جون، يکي هم بود که عادت داشت چهارشنبهها ماکاروني بخوره و از گوشت مرغ هم بدش مياومد. خلاصه اين گفت: "من ميبرم، نامرد اون که پيتزا نده." گفتن: "باشه تو ببر، نامرداشن اگه به تو پيتزا ندن." گفت: " نه اول بايد پولو رو کنين." خلاصه پولو رو کردن و اون يکي تيزي رو در آورد و دم گربه رو بريد. گربه اول هيچي نگفت. اما کم کم دردش گرفت. يعني درست نيم ساعت بعد از اين که اونا دمش رو بريده بودن تازه به خودش اومد. اونا دم اونو تو دستشون گرفته بودن و داشتن منوي پيتزا فروشي رو نگاه مي کردن که تازه گربه ديد بدنش داره تير ميکشه. تازه ديد که تو تاريکی، عابرایي که میآن رد بشن طوری از کنارش رد ميشن که انگار يه چيزی پاشونو خيس ميکنه. يکی از رانندههای خطی هم همين طور که مسافر ميزد، داد زد:" دمت کو پری؟" يک دفعه تنش تير کشيد. جيغ زد. ناله کرد. ضجه زد. ميوی بلندی کشيد که صداش تا ته سهروردی پيچيد. از اون طرف اون سه تا جون تو پيتزا فروشی سر انتخاب پيتزا حرفشون شد. يکي گفت من پپروني مي خوام. اون يکي گفت من يونانی مي خوام. يه دفعه يکي از اون وسط گفت من پيتزا مرغ مي خورم و بعد شتلق، اون که از گوشت مرغ بدش مياومد اون دمي که يه تیکه از گوشت تن گربه هم بهش آويزان بود و تهاش هم خوني بود رو به صورت اون يکي زد. اون هم عصباني شد و با تيزي سر اون يکي رو بيخ تا بيخ بريد. خلاصه از اون روز به بعد ديگه هيچ عابري پری دريايي رو نديد.
صفحه های ۱۵۳ و ۱۵۴ کتاب افسانه های حالاحالدلمو
