تبليغاتX
شب‌های گراماتا

 

هوا شب است الکی

دندانه های سین اذیتم می کنند. ولی خب حق دارم. نخوابیده ام. در ضمن یادم رفت چراغ مراغ لازم نیست. من همین طور الکی ویرم گرفته بزنم وسط تاریکی. باداباد! چه فرقی می کند؟ چه توفیری؟ وقتی حافظه ها، سفیدند. وقتی سیاه، سیاه است.  و ندارد فرقی.  و هوا همیشه شب است الکی.

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 2:31 | لینک  | 


ديالوگ

رضا براهنی: ای کاش در من هميشه تو را بيدار می‌کردند.

فرناندو پسوا: کی از بيداري، بيدار خواهم شد؟

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 18:34 | لینک  | 

 

She was simply a woman in need of rest, silence, and someone, anyone, to stand beside her.

(Flamingo/Elizabeth Kemper French)

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 17:19 | لینک  | 

© from the dust 2006 (Image Credit: Jeff McGinnis)

Heid

سه بار سوخته شد

و سه بار متولد شد

به دفعات و بارها و بارها

اما او تا ابد زنده می‌ماند

                                                                          (ادای کهن)

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 10:6 | لینک  | 

 

 

 

There is a time for departure even when there's no certain place to go

  Tennessee Williams

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 5:10 | لینک  | 

مونولوگ

 مادرم می‌گوید: «درختا شادن.» ابو می‌گوید: «مثل برگ کاهو.»علی می‌گوید: «غده‌اس؛ تو کلیه‌هام.» سیا می‌گوید: «امسال پلنگا کم شده‌ن.» باران می‌گوید: « 20 روز، روزه سکوت.» مهدی می‌گوید: «رفتم تو کار چاغاله فروشه. » جواد می‌گوید: «آخرش می‌رم.» حبیبه می‌گوید: «می‌ترسم صرع باشه.» سعید می‌گوید:«فقط اسفندی.» کاوه می‌گوید:«جلد؟عمراً.» فرهاد می‌گوید: «عجبا! فضای مجازی هم !؟»  ستاره می گوید: «بازم به صداقت پنج.» آرزو می‌گوید: «اون شیشه گله رو هم نشونش دادم.» امین می‌گوید: «یادته پارسال با کی بودی؟ »حسین می‌گوید:«درگیرم به خدا.» ایمان می‌گوید:« بهار متفاوتی داشته باشی.» احسان می گوید: «جون می‌ده واسه فوتبالِ علی اصغری.»  سهیل می‌گوید:«آخرش نفهمیدم.»علی می‌گوید: «شکل پروانه اس.» کورش می‌گوید: «جاش مونده، شلوارمو نیگا!» رضا می‌گوید: «به شرط چاچا روی میز بیلیارد.» علی می‌گوید: «خون بالا نمی‌آرم، پایین می‌آرم.» شاهد می‌گوید:«چرا اسم‌مو صدا نمی‌کنی؟» زینب می‌گوید:«تا حالا دقت نکرده بودم.» سارا می‌گوید: مرده شور کافه.»  حميد می‌گوید: «الاغ! دست از اين وفاداری سگيت بردار.»  ابو می‌گوید:«مامانم مریضه.»  علی می‌گوید:«اینو که نمی‌شه چاپ کرد! » مادرم می گوید:« سردمه.»

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 11:48 | لینک  | 

 

بیایید سر وعده‌ای که کردیم

 

   اتللو:  دستت را به من بده. خانم! این دست، تر است.

دزدمونا:  هنوز سن و اندوه در آن اثر نکرده.

   اتللو:  این دست می‌نماید برومندی و آزاده‌دلی را. گرم. گرم و تر. آن را که این دست است باید کنج تنهایی گزیند، روزه بدارد، نماز بگذارد، تن را فرسوده و پرهیز پیش گیرد. در این‌جا بچه شیطانی خوی کرده پنهان است که همواره سرکشی می‌‌‌کند. دست خوبی است.

دزدمونا: این را به راستی می‌توانید بگویید چون همین دست بود که دلم را به شما داد.

   اتللو:  دست با دهشی است. در قدیم دل دست را می‌داد اما به رسم جدید دست هست و دل نیست.

دزدمونا:  من نمی‌دانم چه می‌خواهید بگویید. بیایید سر وعده‌ای که کردیم.

 

داستان غم انگیز اتللوی مغربی در وندیک /ویلیام شکسپیر/ابولقاسم خان  ناصرالملک

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 22:58 | لینک  | 

 

مردمان سرخوش‌اند چنان كه در جشني شوخ و شنگ
يا تفرّج كنان در باغ به وقت بهار
اما من آرام و حيرت زده ام
چونان نوزادي بيش از آن كه لبخند بياموزد
تنها، بي هيچ به راستي خانه‌اي
مردمان به قدر بسنده و بيشتر از آن دارند
حالي كه من هيچ ندارم
و دلم ابله است
گِل آلود و ابري است
مردمان روشن و مصمّم‌اند
حالي كه من تيره و آشفته‌ام
مردمان باهوش و عاقل‌اند
حالي كه من گيج و نادانم
بي هدفْ چونان موجي برآينده بر دريا
چسبيده به هيچ
مردمان گرفتار هدف‌هاي خوداند
حالي كه من بي كاره و ساده‌ام:
در دغدغه‌ها و نگراني‌هاي مردمان سهيم نمي‌شوم
من از پستان طبيعت شير مي خورم

لائو تزو(دائو د جينگ)


 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 3:0 | لینک  | 

The Scarlatti Tilt

«زندگی توی يه آپارتمان كوچيك تو سن خوزه با يه مردی
كه داره تازه ويلون زدن ياد می گيره خيلی كار سختی يه»
اينو زن وقتی داشت هفت تير خالی رو تحويل پليس می داد گفت.

ريچارد براتيگان

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 14:3 | لینک  | 

شب‌هاي گراماتا


بازگشت ابدی گراماتا


"اول رمو عاليانی بود و شب هايی به شدت گراماتايی. نمی دانم کی بود که چند خطی در صفحه ی پيام های همين دونادون نوشت. آن روزها همه چيز از نوشتن دور می شد. زمان هم نه روايتی داشت و نه رمقی که در صفحات وبلاگ ها جا بگيرد. در چند نوشته ی کوتاه به سراغ اين ژانر جديد رفتم و سعی کردم توضيح بدهم که وبلاگ دفترچه ی يادداشت و از اين حرف ها نيست ، نوعی بودگی نوشتاری است که فضا را به خود می خواند ؛ پاليمسستpalimpsesی از رخدادهای مجازی و واقعی است . و شب های گراماتا اين منظر را روشن کرده بود. رمو را دوست داشتم. حس وبنوشته هايش، هنوز هم زنده ام می کند گاهی؛ به خصوص اين روزها که نوشتن با مرگ عجينم کرده است .

رمو يک بار که در سفر اصفهان خون دماغ شده بودم، اين اتفاق را به يک رخداد اينترنتی تبديل کرد و نوشت . بازی او با وبلاگ نويسی و همين طور مخاطبان اش که زير نامی مستعار ادامه می يافت گاهی سراسر لذت بود و رازمندی . يکی از همين روزهای گذشته که رفته بودم ديدارش ، صفحه ای سفيد ديدم . بی معرفت! حتی لينک ها را هم پاک کرده بود . دمق شدم . نمی خواستم رمو به آن صورت ناپديد شود اما شده بود تا ديگر بار سر برآورد از متنی درباره ی بورخس و هفت در اصفهان :

مي خواهم بگويم خورخه لويس بورخس هم اصفهاني است. مگر می شود بورخس خواب اصفهان را نديده باشد؟ مگر می شود او کنار زاينده رود قدم نزده باشد؟ مگر می شود راهش را در بازار اصفهان گم نکرده باشد؟

...

زاينده رود فقط يک رود نيست. زاينده رود فقط آب نيست. زاينده رود از رازهاي اصفهان است. رازي که می شود ساعت ها کنارش قدم زد و از شيخ احمد غزالي و ابن عربي و صائب گرفته تا سالينجر و مارگريت دوراس و ژاک دريدا حرف زد.



بی نامی به خصوص بی نامی ای که در فضای وب ، گراماتايی شده باشد ، همين است و نه تمام "


به نقل از دونادون
نوشته شده توسط ReMo در ساعت 11:51 | لینک  | 

   

                   

  هفت در مرئی به يک شهر نامرئی

اصفهان شهري است که از درهاي مختلف می‌توان به آن وارد شد. اما نهايتا به دست نيامدني است. به چنگ نيامدني است. نه می‌توان از آن بريد و نه می‌توان به آن نزديک شد. اصفهان شهر نيست. اصفهان موجودی است بر هامون نهاده که آب و هواي خوش دارد. موجودی که نه رهايت می‌کند و نه فراری‌ات می‌دهد.


اولين در: لهجه اصفهان
ايام عيد تفنني دوبيتي می‌گفتم. لهجه دشتي چه پايي می‌دهد براي تغزل و شيدايي. انگِ نک و نال و خواستن است. اما به لهجه اصفهاني که خواستم دوبيتي بگويم، شد ولي در آن خبري از آن حس و حال نبود. کار به هجو کشيد. لهجه اصفهان جان می‌دهد براي معما. اصفهان به رايگان به کسي رو نمی‌کند. می‌پيچاند. درست مثل زاينده‌رود که می‌پيچد. در اصفهان شايد مدت‌ها بايد فکر کني تا ليچاري که يک راننده تاکسي بارت کرده را بفهمي. زبان در اصفهان محمل معماست. آدم‌ها با کلمات فقط حرف نمی‌زنند شطرنج‌بازي می‌کنند. در اصفهان خشونت کلمات رو نيست. در اصفهان عربده کشي و فحاشي کم است. آن‌ها با کلمات به جان هم می‌افتند. آن‌ها با جمله کله پا می‌کنند.


دومين در: سبک اصفهان
غزل فارسي در سبک اصفهان به اوج رازورزی و پيچيدگی‌اش می‌رسد. فقط و فقط يک تک بيت چنانت می‌کند که ساعت‌ها بالا و پايين می‌روي تا دري به معنايش پيدا کني. و بيت، عمارتي می‌شود که مملو از راز است و گاه مرموزتر از قصرهای رازآلود قصه‌های آلن پو می‌گردد


سومين در: زاينده‌رود
زاينده‌رود، رود دلتنگی‌هاي مدرن است. وقتي که خشک شده بود دوست نويسنده و فرهيخته‌اي که سال‌هاست آن طرف آب به سر می‌برد ايميلي زده بود و گفته بود نگران خشکي زاينده‌رود است. فقط او نبود، حتي پيرزن رهگذري هم كه به كنار زاينده‌رود می‌رسيد، بي آه نمی‌گذشت.

زاينده‌رود کارش به "گاو خوني" می‌کشد. قصه‌ی بلند يا رماني که مثل خود زاینده‌رود از آن راز سرريز می‌کند.

زاينده رود فقط يک رود نيست. زاينده‌رود فقط آب نيست. زاينده‌رود از رازهاي اصفهان است. رازي که می‌شود ساعت‌ها کنارش قدم زد و از شيخ احمد غزالي و ابن‌ عربي و صائب گرفته تا سالينجر و مارگريت دوراس و ژاک دريدا حرف زد.


چهارمين در: پل
زاينده‌رود پل هم دارد. مکانی گذشتني که در اصفهان به تامل‌گاه بدل می‌شود. پل‌هاي اصفهان فقط محل عبور نيستند، براي ايستادن‌اند؛ تا تو به راز اصفهان خيره شوي. تا به آبي که ايستاده می‌رود زل بزني.

پنجمين در: مادی
اصفهان مادي دارد. رودچه‌اي که اصفهانی‌ها ساخته‌اند و به نيابت زاینده‌رود در اصفهان می‌پیچد. رازگونه می‌پيچد و قدم به قدم با خانه‌ها و آدم‌ها ی‌رود.

ششمين در: بورخس
بعضی‌ها می‌گویند اصفهانی‌ها در ادبيات همه چيز را مصادره می‌کنند. آن‌ها می‌گويند:" صائب، تبريزي است و حافظ، شيرازي؛ اما اصفهانی‌ها اصرار دارند که بگويند هر دوي آن‌ها اصفهانی‌اند." شايد حق با آن‌ها باشد اما من می‌خواهم به اين ليست يک نفر ديگر را هم اضافه کنم. می‌خواهم بگويم خورخه لويس بورخس هم اصفهاني است. مگر می‌شود بورخس خواب اصفهان را نديده باشد؟ مگر می‌شود او کنار زاينده‌رود قدم نزده باشد؟ مگر می‌شود راهش را در بازار اصفهان گم نکرده باشد؟

هفتمين در
اصفهان دقيق مثل يک بيت مغلق سبک اصفهاني است. هر دري که به آن باز کني فقط خودت را گيج‌تر کرده‌اي.

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 0:39 | لینک  | 

 

 

 

«دي»

 

  دقيقا نمي‌دانم چند روز پيش بود ولي بود. از يكي از از فرعي‌هاي رو به روي پارك ساعي با كيسه‌هاي كتاب در دست، دويدم. مادر بيمارستان «دي» بود و من از پله‌هاي پارك پايين رفتم. توي دست‌شويي يك نفر تگري مي‌زد و من هم بيرون آمدم. ديرتر از او بيرون آمدم. ديدم روي پله دراز شده وُ به من گفت: خسته نباشيد وُ خنديد وُ رنگ لباسش فسفري بود.
 
 بعد از پله بالا آمدم. كنار خيابان ايستاده بودم  وُ  شايد هم وسط خيابان ايستاده بودم كه راننده يك پرايد با سرعت به كنار منحرف شد وُ ترمز نكشيد و  زد به من  وُ...  رنگ پرايد  فسفري بود.
 
 بلندم كردند وُ زن راننده مي‌لرزيد وُ مرا سوار كردند ببرند بيمارستان دي، سي تي اسكن كنند وُ آقاي همراه خانم نشست پشت ماشين وُ سيگارش را دود كرد وُ راند و دنده عوض كرد وُ  زن لرزيد وُ.... دود سيگار مرد فسفري بود.
 
زن بغض كرده بود وُ ريز گريه مي‌كرد وُ بعد يواش مي‌لرزيد وُ هق مي زد وُ من دستم تكان نمي‌خورد وُ... هق زن فسفري بود.
 
  رسيديم بيمارستان وُ دستم  كبود  وُ  پايم خوني بود  وُ كتاب‌ها نبود. مادر طبقه‌ي 3 بود  وُ من روي تخت. مهتابي ليز مي خورد وُ هوا كم مي شد وُ من مي‌پريدم وُ قدم مي‌زدم توي طبقات وُ مي‌رفتم تا ته «شهباز جنوبي» وُ مي‌كشيدم تا لاي شره‌هاي «پل آذر» وُ دوباره بلند مي‌شدم وُ مي‌خوردم زمين وُ ...  روح من فسفري بود.
 

 

 

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 0:45 | لینک  | 

بهار و اين شاعر سخت

 نوشتن درباره‌ی اين شاعر به سختي نوشتن درباره‌ی بهار است. هر کس که بگویید و هر زمانی و به هر شکلی درباره‌ی بهار نوشته است. آن‌قدر که دیگر کلمات تکراری و نخ‌نما شده‌اند. آن‌قدر به این واژه،  ور رفته‌اند و به آن  آمد و رفت شده که کلمات فرسوده‌‌اند. سخت می‌شود به آن نقبی زد یا از در و بام زبان، به آن راهی زد.
شعر اين شاعر با طبیعت و یا اصلا با جهان مکالمه می‌کند. نمی‌ایستد رو به روی این بیرون و حکم صادر کند؛ بر علیه‌اش با کلمات نمی‌شورد. مطیع مطاع زیبایی‌اش هم نمی‌شود. در درختش قد  یار نمی‌بیند یا در ماهش روی نگار. جوی و بیدش حسرت‌ساز جای خالی آن بت عیار نیست و صدای زغنش هم یادآور روی اغیار. این شاعر به درخت و خاک و ابر و آب نزدیک است. با آن‌ها نفس به نفس می شود. مکالمه می کند. کلمه می دهد، کلمه می گیرد. تر می شود، تازه می کند. آن قدر که از هرم تکلم  گر می گیرد.

نثرش را در این چند سطر بخوانید: 
  
»چرا نگويم كه درد غربت پونه‌هاي صحرايي را دارم. نه، من ترسي ندارم كه بگويم می‌خواهم از پاريس بروم. می‌خواهم كتاب‌هايم را به گوشه‌اي پرتاب كنم، كعبه‌ي نقاشان را پشت سر بگذار بروم در شيب يكي از دره‌هاي سرزمين خودمان ساعت‌ها به سرخي گل شقايق خيره شوم. چه كسي می‌تواند به من و اين پندارها بخندد؟ در زندگي من يك گل شقايق جاي خودش را دارد. و شايد به نظر غريب آيد اگر بگويم وقتي روي گذشته خم می‌شوم، تصوير اقاقيا را از پس حوادث زندگی‌ام روشن‌تر می‌بينم. به راستي اندكي شگفت‌آور است، اما نه. براي چه يك ديوار كاه گلي كه روزي از سايه‌اش گذشته‌ايم نتواند در زندگي ما رخنه كند؟ چرا يك كلاغ كه بر شاخه كاجي ديده‌ايم نتواند جا پاي خودش را روي احساس ما بگذارد؟ يك لحظه هوشياري كه در يكي از شن‌زارهاي اطرف كاشان به سراغ من آمد از برترين نوسان‌هاي زندگي من چه چيزي كم دارد؟ براي همين است كه من می‌توانم بسي چيزها را از دست بدهم تا يك «آن» را زندگي كنم. می‌توانم از چشم‌انداز فريباي يك سفر چشم بپوشم تا يك «شب» را زندگي كنم. مثل آن شب ارديبهشت شميران كه باغ منوچهر در عطر شكوفه‌ها خيس خورده بود و صداي قورباغه‌ها بر اين عطر شيار مي‌انداخت. می‌بيني، من همه اش در آن ديار هستم. چه كنم من زندگی‌ام را بر سنگ و گياه آن سرزمين لغزانده‌ام . تپش‌هايم را به آب و گل آن هديه كرده‌ام. هرگز نمی‌توانم نگاهم را از دورافتاده ترين خار بيابانش باز پس بگيرم. بيابان گفتم و درد خودم را تازه كردم. در پاريس بيابان نيست. اين را همه می‌دانند اما همه نمی‌دانند كه من اگر مدتي بيابان نبينم دق مي‌كنم«.


نوشته شده توسط ReMo در ساعت 19:19 | لینک  | 

كتابخانه بابل

 


«يك روز داشتم كارگاه درهم ريخته ام را مرتب مي كردم، كتابي قديمي را برداشتم تا در قفسه بگذارم، اما نمي دانم چرا تا بازش كردم اول از همه فشار حروف سربي و بعد بوي پوسيدگي كاغذهاي كهنه، از خود بي خودم كرد. آن كتاب مرا مجذوب خودش كرده بود. رفتم سراغ كمد وسايل ام. از توي كمد، چهار ريگ سياه ژاپني را كه از كف رودخانه اي در ژاپن جمع كرده بودم برداشتم. كتاب را باز كردم و ريگ ها را روي  آن چيدم. يك آن شعري شكل گرفت؛ شعري كوتاه؛ يك هايكو. دوربين را آوردم و از آن هايكو عكس انداختم. اين اولين عكسي بود كه از كتاب مي گرفتم و شروعي شد براي عكس هايي كه بعدها از كتاب انداختم. به مرور تعداد عكس هاي كتاب به حدي رسيد كه خود مي توانست كتابي شود. اما اين كتاب چيزي كم داشت: متن. مدت ها درگير آن بودم كه اين فقدان متن را چطور جبران كنم. تا اين كه يكي از دوستان طراحم، عكس ها را ديد و گفت اين ها مرا ياد قصه هاي بورخس مي اندازد. با اين نگاه سراغ بورخس رفتم و ديدم كه چقدر قصه هاي بورخس و عكس هاي من به هم نزديك اند؛ انگار هنگام گرفتن عكس ها، بورخس آن جا حضور داشته است. عكس‌هاي تصاوير من با صراحت به هيچ يك از قصه هاي بورخس اشاره‌اي  نمي كند، اما با آن‌ها شبيه قصه هاي بورخس در چيزهاي پيش افتاده نكاتي را مي شود مي ديد كه مي  تواند قابل توجه و غيرقابل پيش بيني باشد. من نخواستم متن بورخس را به تصوير بكشم و حتي با او هم كاري كنم. عكس هاي من فقط مكالمه اي با قصه هاي بورخس برقرار كرده است؛ من فقط زير نور ستاره اي به نام بورخس حركت كرده‌ام. »

برگرفته از مقدمه كتاب عكس هاي شان كرنان با نام  SECRET BOOKS

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 18:37 | لینک  |