تبليغاتX
شب‌های گراماتا - دست افشانی سعدی

چند سال پيش با دوستي كه كتابي در باب دوستي نوشته بود گپ مي زدم. حرف من اين بود كه سعدي در قصيده مشهورش به خوبي درباره دوستي نوشته است. كمي هم از پست و بلند حس سعدي گفتم و اين كه چطور به تدريج و با ادامه قصيده متغير مي شود. چند شب پيش غزليات سعدي را تورق مي كردم كه چشم ام به اين غزل سعدي افتاد. غزلي كه در آن شيخ اجل رندانه با دست و دوستي رفاقت كرده است. فقط و حتما با صداي بلند اين غزل را بخوانید.

دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
کز دست می‌رود سرم ای دوست دست گیر
شرط است دستگیری درماندگان و من
هر روز ناتوان‌ترم ای دوست دست گیر
پایاب نیست بحر غمت را و من غریق
خواهم که سر برآورم ای دوست دست گیر
سر می‌نهم که پای بر آرم ز دام عشق
وین کی شود میسرم ای دوست دست گیر
دل جان همی‌سپارد و فریاد می‌کند
کاخر به کار تو درم ای دوست دست گیر
راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست
آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر
از دامن تو دست ندارم که دست نیست
بر دستگیر دیگرم ای دوست دست‌گیر
سعدی نه بارها به تو برداشت دست عجز
یک بارش از سر کرم ای دوست دست گیر

نوشته شده توسط ReMo در ساعت 19:5 | لینک  |